هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

هدیه خانم خوابالو

سلام گلم دختر زیبای من این روزایی که گذشت روزای عاشورا و تاسوعا بود و من کلی سعی کردم که از شما چند تا عکس ازت بگیرم اما همیشه تو موقعیت های مناسب برای عکس گرفتن شما خواب بودی    منم که مادر مهربان دلم نمی اومد شمارو بیدار کنم نه که بگم از بد اخلاقی کردنت می ترسیدم نهههههههههه   نمیخواستم خواب نازت به هم بخوره عشقم چند روز قبل از عاشورا دایی صادق و مامان اکرم اومدن اینجا و شما و سبحان حسابی با هم بازی کردین همون روز بقیه سوغاتی های مادرجون ربابه رو هم برامون اوردن واییی که چقدر قشنگ بودنبرای شما یه گردن اویز به شکل خانه کعبه و یه لباس دیگه هم گذاشته بودن برای من و پدر هم کلی سوغاتی گذاشته بودن واقعا دستشون درد نکنه ا...
26 آبان 1392

تولد اریا مهر کوچولو

سلام عشقم  دلم می خواست دیروز به مناسبت خزار روزه شدنت برات یه جشن حسابی بگیرم اما تولد اریا مهر هم دیروز بود چون مامانش حسابی تدارک دیده بود نمی شد که ما برنامشون رو به هم بزنیم به جاش رفتیم اتلیه و ازت عکسای خوشگل گرفتیم  دختر قشنگم تولد اریا مهر هم حسابی خوش گذشت اما شما خوابت می اومد توی بغلم خوابت برد و تو قسمت کیک و کادو خواب ناز بودی اما اریا مهر کوچولو حسابی می رقصید و خوشحالی می کرد از رقصیدنش کلی فیلم گرفتم خلاصه که عشقم دیروز روز خیلی خوبی بود درسته که ما نتونستیم جشن بگیریم اما جشن اریا مهر هم به همون اندازه عالی بود و خوش گذشت متاسفانه نشد با اریا مهر عکس بگیریم این عکس شما و سبحان ولیمه مادرجون و بابا علی ...
11 آبان 1392

1000 روز شیرین

سلام عشقم  امروز 1001 امین روز زندگی قشنگ شماست گل دخترم توی این روزهایی که کنار ما بود زندگیمون رو پر از عشق کردی هرلحظه با تو بودن مثل هزار بار طعم خوشبختی رو چشیدن  دختر نازنیم هر روز که کنار ما بودی هر دقیقه و هر ثانیه برای ما با ارزش ترین لحظه ها بود دختر قشنگم هدیه اسمونی من دلم برای روزهایی که رفته تنگه اما امیدم به هزاران روز اینده است روزهایی که در کنارت طعم شیرین زندگی شیرین تر از گذشته میشه عاشقتیمممممممممممممممممممم
10 آبان 1392

روزهای شیرین

سلام گلم تو این مدت که نتونستم برات خاطره ای بنویسم تقریبا همش ورامین بودیم یعنی روز 5 شنبه و جمعه هفته قبل کیان بودیم با عمه ذلفا و دایی داوود و مامان نرگس اینا شما هم حسابی با دختر عمه جونت زهرا خانم اتیش سوزوندین اما روز  شنبه 27 مهر ساعت 7 شب رفتیم ورامین البته بگم حسابی ترافیک بود و کلافه شدیم ساعت 12.30 تازه خسته و کوفته رسیدیم شما هم خواب بودی و وقتی رسیدیم بیدار نشدی اما صبح که بیدار شدی حسابی ذوق کردی و سریع مامان اکرم رو صدا کردی تا بیاد و بغلت کنه روز دوشنبه صبح هم پدرت رفت کرمانشاه برا مسابقه والیبال نظام مهندسی و ما ورامین موندیم کمک مامان اکرم کردیم شیرینی درست کردیم  من دست زندایی مریم و سوزوندم البته...
9 آبان 1392
1